مادرم با استرس و دلهره بهم زنگ زد که دیشب خوابم را دیده و مراقب باشم. خیلی تاکید کرد که مراقب باشم. شاید 5 6 باری گفت. ازم پرسید که شال دارم توی کیفم، الکی برای اینکه ناراحتش نکنم گفتم آره، نگران نباش! و ازم خواهش کرد سرم کنم! نمیدانم. دلشوره به دلم انداخت. نه دلشوره ی دلشوره! بلکه دلشوره ی دلشوره! بله؛ دقیقن همین! امیدوارم منظورم را شفاف بیان کرده باشم. بله؛ یعنی برای خودم نمیترسم! وقتی برای 5 6 بار نامم را صدا کرد و ازم خواست مراقب باشم، یکهو به ذهنم خطور کرد که زبانم لال، زبانم لال، زبانم لال (زبانم لال به توانم شونصدهزارمیلیارد بار * شونصدهزار تریلیارد بار) که نکند دگر هیچوقت مامانم را نبینم. تف! از خودم ناراحت میشوم که این همچین فکرهایی میکنم گاهی، و تازه دلشوره هم میگیرم. آخر چرا باید همچین چیزی به ذهنم خطور کند. چرا نباید بترسم که یکهو گشت ارشاد مرا بگیرد و ببرند هزاران بار آزارم دهند بهم تجاوز کنند! چرا نباید همچین چیزی مرا بترساند یا از ذهنم عبور کند، ترس پیش کش! چرا باید همچووون چیز وحشتناکی از ذهنم بگذرد! دوست ندارمش. اصلن دوست ندارمش. هیچ دوست ندارمش و آزارم میدهد!نمیدانم. شاید دارم پریود میشوم. امروز که سگ بودم. سگ. سگ. سگ. سگ. صب به نونک پریدم چون باهام شوخی کرد و بهش گفتم هیچ درکی نداری وقتی کسی حال ندارد شوخی کند باهاش شوخی میکنی. و وقتی از هم جدا شدیم حتا پاسخ خدذافظی اش را هم ندادم. شما دیگر درجه ی سگ بودن را خودتااااان حدس بزنید! آمدم سر کار، همکار نسبتن محترمم، جیم، را هم مورد عنایت قرار دادم. سرش داد زدم هااااا! داد. داد واقعی! یعنی مرد گنده رنگ عوض کرد! حوصله اش را ندارم. دری وری که میگوید یکهوو آمپر میچسبانم! شما تصور کن، آدم حساسی هستی! یعنی شبها همینج
برچسب:
نویسنده: بردیا حبیبی
تاريخ: دوشنبه
24 مهر
1402 ساعت: 16:24